این سد سالهاست درد هاشو جمع کرده - تاریخ: 1398/1/24 ساعت: 13:58
دخترهای سال پایینی گوشه سالن گیتار میزدن و تمرین آواز میکردن، هر از گاهی فالشی صداشون اونقدر اوج میگرفت که ما رو به خنده مینداخت ، آهنگ ها رو نیمه کاره رها میکردن و سریع میرفتن سراغ بعدی . وقتی خاطره
نوبرونه - تاریخ: 1398/1/24 ساعت: 13:58
دیشب که خیره شده بودم به ماه کامل توی آسمون و سعی میکردم تا دونه دونه آدم های زندگیم رو یادم بیارم و براشون آرزوی سلامتی و خوشی کنم، آرزوی زیادی برای خودم به ذهنم نرسید. معمولا وقتی میخوام آرزو کنم هم
چی شد یهو - تاریخ: 1397/12/13 ساعت: 9:08
باورم نمیشه این منم ، اینی که داره هر راهی پیدا میکنه تا وقتش رو هدر بده ، میدونه داره اشتباه میره و باز ادامه میده ، میدونه داره زمانش رو از دست میده و اهمیت نمیده ، میدونه ته راه بن بسته باز میدوئه
بهت بگم ، قول میدی خوشحال شی ؟ - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 2:04
به تجربه بهم ثابت شده وقتی از یه فیلمی ، موزیکی ، کتابی ، دیالوگی ، عکسی و حتی کافه و رستوران و نقطه دنجی خوشم اومده نباید به هیچ کس بدم چون در تمام موارد تو ذوقم میخوره مگه اینکه خلافش ثابت شه ، کاش ، ای کاش ، ای کاش که میفهمیدیم دلبستگی های آدما از رازشون مهم تره
میخواستی مهربون نباشی ، همینه که هست - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 2:04
یه توییت بود یادم نیست از کی ، میگفت فاصله یه روز خوب با یه روز بعد همه اش چند ثانیه است ، همه اش چند ثانیه دقیقا وقتی میخواستم به عنوان پایان یه روز خوب سرم رو بزارم رو بالش و بخوابم ، همه اش یه ویس ، همه اش یه ویس تونست کل روز و شبم رو خراب کنه ، چقدر مهربون ”موندن” دردناکه ، چقدر سنگینه این باور ...
پاشو جمع کن خودتو - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 2:04
وقتی به ضعیفیه یه شیشه ای، بقیه سنگ دل نیستن ، این تویی که با هر فاکینگ شت میشکنی
کدوم تیکه رو میخوای ؟ بگو منم بگردم ، اینجا خیلی شلوغه - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 2:04
دقیقا اون لحظه که حس میکنم هیچ کس ، هیچ چیز نمیتونه منو زمین بزنه ، دقیقا اون لحظه که اونقدر محکم از زمین پاشدم که میدونم حالا حالا ها نه خسته راه میشم نه دل خسته از کسی ، دقیقا همون جایی که استخوون ه
منم و کشیش و یه دیوار - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 2:04
من از تجربه های جدید فرار نمیکردم ، فرار از این مورد برام عجیب بود ، ریشه یابی این مسئله من رو به یه اشتباه بزرگ گذشته ام رسوند ، وقتی تمام تلاشم رو میکردم اونی که فکر میکردم درسته و خفنه رو از خودم ن
حرفایی که هیچوقت زده نشد - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 2:04
دارم تموم زورم رو میزنم بهت فکر نکنم ، از بیست و چهار ساعت بیست ساعتش تویی ، دیگه خسته شدم ، دیگه خسته شدم از بس بهت فکر کردم ، میدونی چی اعصابم رو بیشتر خورد میکنه اینکه میدونم نه تنها تو به من فکر ن
چپمو به چپم بگیرم یا راستمو ؟ - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 2:04
فرشته شونه سمت راستم میگه عب نداره تو مهربون باش ، برای رابطه خوب باید بها داد فرشته (!) شونه سمت چپم هم میگه اون گوه میخوره از این خبرا نیست مهربون باش ولی احمق نباش
بازگشت غرور آفرین شادی - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:30
توی این تعطیلات متوجه شدم که من واقعا نسبت به سال های قبل تغییر نکردم ، نه نیروی نویسندگیم از دست رفته ، نه اعتماد به نفسم ،نه ذوق و شوق و انگیزه ام ، من فقط از سبک زندگی شاد و خوشحالم دور شده بودم ،
بی هدف تر از باد - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:30
سال پیش که نمیدونستم اصلا المپیاد چیه و چه تسهیلاتی داره ثبت نام کردم ، چند روز مونده به آزمون توی کلاس هاش شرکت کردم و از منابع دو سه تاش رو خوندم ، از ادبیات خوشم اومده بود ، از اینکه میتونم معنی کل
این زندگی نمره منفی دارد - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:30
بعضی وقت ها انقدر ناراحتی که آرزو میکنی کاش آسمان به جات بباره تا یک لحظه چشم هایت را بمالی و فقط ساعتت را نگاه کنی ، فقط توی آینه بهشان زل بزنی و میزان پفشان را بسنجی ، فقط کمی بهشان استراحت بدهی ، آ
همون اما خب دیگه - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:30
من تایم زیادی از روز رو به اون فکر میکنم ، به راه رفتنش ، لبخند مدامش ، عطرش ، حاضرجوابیش ، دوست داشتنی بودنش این که امکان نداشت کسی اون رو دوست نداشته باشه ، به جادویی بودنش ، هر فیلمی که میبینم به ا
رها کن رییس - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:30
برعکس اون چیزی که فکرش رو میکردم باید تو معمولی ترین روز ممکن اتفاق میوفتاد بی هیچ برنامه ریزی قبلی ، در راحت ترین شکل ممکن
تق تق های کیبوردی که هیچوقت هیچ چیز ننوشت - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:30
میخواستم یه متنی بنویسم که حال این روزام رو تعریف کنه ، هیچی جز این پیدا نکردم : همین که میام اینجا و هی تند تند مینویسم و اشک تو چشام جمع میشه و در عرض چند ثانیه همه اش رو پاک میکنم
فقط اگه بخوای ! - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:30
مدت ها به این فکر میکردم که آدم هایی که در دنیای دیگری بزرگ میشن ، دنیای دروغ و جنگ و وحشت و مواد و چاقو و قمه کشیدن و صورت های چاک خورده ، چطور دلشون میتونه نرم باشه ؟ چه عدالتیه که آدمی در همچین شرا
کد زندگی - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:30
شبایی که خونه نیست ، اتاق آروم تره ، انگار مجالی هست تا من یکم برای خودم باشم ، تمام چراغ ها رو خاموش کنم به جز آباژور پایه بلند گوشه اتاق ، وقتی هست تا بیام دراز بکشم روی پتوی نرم وسط پذیرایی و سرم ر
نچو برای نچو - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:30
مسیجش که اومد تعجب کردم ، توقع نداشتم این موقع روز مسیج بده ، یه فایل پی دی اف فرستاده بود از یه نمایشنامه سیصد صفحه ای زیرش نوشته بود وقت کردی بخونش ، لابد حدس میزد امکان نداره بخونمش که کلمه بخونش ر
قاضى زمانه ات را بشناس - تاریخ: 1396/11/5 ساعت: 21:46
خوشحال باش ، آدما هميشه ميتونن يه ايرادى توى زندگيت ، قيافه ات ، كارت يا هر چيزى كه به تو مربوط ميشه پيدا كنن چاق باشى مدام چربى هاى دور شكم و رون و بازو هات رو ميكنن تو چشمت و ميگن از بس چاقى هيچى بهت نمياد ، لباس گير آوردن برات سخت نيست ؟ خسته نميشى از چاقيت ؟؟ وقتى لاغر ميشى دنبال ايراد هاى ديگه ...

برچسب‌های مرتبط

تنهایی تلخ | تنهایی تلخ ترین بلای بودن نیست | تنهايي تلخ | تنهایی تلخه | تنهایی تلخ است | شب تلخ تنهایی | تلخی تنهایی | جملات تنهایی تلخ | متن تنهایی تلخ | طعم تلخ تنهایی