خرید بک لینک
شبایی که خونه نیست ، اتاق آروم تره ، انگار مجالی هست تا من یکم برای خودم باشم ، تمام چراغ ها رو خاموش کنم به جز آباژور پایه بلند گوشه اتاق ، وقتی هست تا بیام دراز بکشم روی پتوی نرم وسط پذیرایی و سرم رو با وبگردی های شبانه ، چند ورق کتاب ، موزیک و عطر لوسیون اسطوخودوسم گرم کنم . امشب هم نیست ، احتمالا پادگان روی تخت خشک فلزی ای دراز کشیده و " هوشیار خوابیده " که یه وقت فرمانده صداش نکنه ، خیلی از دنیای سربازی سر در نمیارم اما لابد باید یه همچین حس و حالی داشته باشه . از اردیبهشت سربازه اما خب خیلی بهش نمیشه گفت سرباز ، یا به خاطر روحیه تودارش متوجه نمیشم داره بهش سخت میگذره ، یا واقعا بهش سخت نمیگذره !

از این که بگذریم خوشحالم امشب نیست ، نه که بودنش بد باشه ها نه ، فقط امروز به یه پایان بندی آروم نیاز داشتم ،سروصدا و شلوغی امروز برام زیادی بود ، من آدم آغاز و پایان های آرومم ، برای همین صبح ها قبل از همه پا میشم ، مثل امروز صبح ، چشمم رو که باز کردم تمام چراغ ها خاموش بود به جز آباژور پایه بلند گوشه اتاق ، درست مثل دیشب ، کورمال کورمال خودم رو جلوی آینه روشویی پیدا کردم ، صورتم رو که خشک کردم ، به آینه نزدیک تر شدم ، جوشام بهتر شده بود ، یه ملودی آشنا از لحظه ای که بیدار شدم تو سرم بود ، کم پیش میاد با یه ملودی بیدار شم ، رو پتوی نرم وسط پذیرایی نشسته بودم و تو پلی لیست گوشی دنبال صاحب این ملودی میگشتم که بالاخره پیداش کردم ، وقتی دیدم تایم آهنگ پنج دقیقه است خوشحال شدم ، باید زمانم رو مدیریت میکردم تا نرمشم با موزیک تموم بشه ، پنج دقیقه برای امروز که تقریبا دیرتر بیدار شده بودم اونقدرا هم کم نبود ، موزیک که تموم شد ، اونقدر متمرکز بودم که میتونستم گردش خون و راه نفسم رو دنبال کنم ، اگه بوی قهوه هوشیارم نمیکرد ممکن بود زمان از دستم در بره ، متوجه شدم مامان بیدار شده ، سلام کردم و تو سکوت فنجونم رو برداشتم ، بعضی چیز ها تو خونه ما کده ، مثل همین فنجون چای یا قهوه ای که مامان قبل رفتن هر کدوممون میزاره روی کابینت و ما تو سکوت سر میکشیم ، کد صبح بخیر ، فنجون که خالی شد مامان تو آشپزخونه نبود ، نفهمیدم کی رفت ، خیلی پیگیر نبودم که کجاست ، اما وقتی داشتم موهامو میبستم تو آینه دیدم از زیر در اتاقشون نور افتاده ، لباسم رو که پوشیدم ، دو فنجون چای روی کابینت بود ، کد بابا ، صدای دوش حموم که اومد مامان گفت سرویست اومد ، بند کفشام گره کور خورده بود ، یعنی وقت نبود از تو کیفم کلید رو در بیارم و در رو بی صدا ببندم ، مامان رو صدا کردم ، نشنید ، دوباره که گفتم مامان ، گفت خودم میبندم ، کد وبلاگ زندگی کلمه .

برچسب: نویسنده: یگانه طباطبایی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 18:30

صفحه بندی