دقیقا اون لحظه که حس میکنم هیچ کس ، هیچ چیز نمیتونه منو زمین بزنه ، دقیقا اون لحظه که اونقدر محکم از زمین پاشدم که میدونم حالا حالا ها نه خسته راه میشم نه دل خسته از کسی ، دقیقا همون جایی که استخوون هام هدفمند تر از همیشه وایسادن ، همونجایی که هر متخصص زبان بدنی کنارم بشینیه جز استفامت و قدرت تو اجزای بدنم نمیبینه ، همونجاها یه نقطه کوچولو هست ، یخ زده ، خسته ، شکسته ، یه نقطه کوچولو ، یه
تیکه از قلبم ، که حل شده تو وجودم ، که سرماش سر میخوره
رو استخونام و میلرزونتش ، که
تیکه های نوک تیزش گه گاهی گوشه اش میگیره به رگی ، قلبی ، سری ، که بگه من هستم ، نمیتونی قایمم کنی . چند وقتیه که نمیدونم ، نمیدونم نقطه هه داره بزرگ میشه یا این
منم که بزرگ شدم ، اگه هیچ
کدوم ، پس چی شده که این
تیکه ها برنده ترن ، چی سوز نقطه کوچولوی منو سوزناک تر کرده ؟
نه ساعت تو یه اتاق نه متری تاریک زل زدم به آینه ای که به زور صورتم دیده میشد ، زل زدم به پوسته های لبی که از سرماش سوخته ، دلش ، یا شایدم دلم ، یه دست با حوصله میخواد ، که دونه دونه کوک های بدنمو وا کنه ، خورده هامو جمع کنه ، مثل یه پازل بچیندشون ، ترک هاشو آب طلا بگیره ، بعد همونجوری که داره با حوصله تیکه هامو پبدا مبکنه پیشونیمو بوس کنه ، بگه پیداشون میشه غصه نخور ، من پیداشون میکنم .
برچسب:
نویسنده: یگانه طباطبایی
تاريخ: سه
شنبه
30 بهمن
1397 ساعت: 2:04