وقتی خاطره هاش تقریبا تموم شدن رفت صندلی عقبی نشست ، به بچه ها نگاه میکرد منم تکیه داده بودم به دیوار ، زل زده بودم به نوک کفشم و با ناخون کثیفی روی صندلی رو میتراشیدم ، اومد حرف بزنه گفتم :
- چند وقته فهمیدم خوابام خیلی معنی دارن
چیزی نگفت انگار منتظر بود سریع جمله بعدیم رو بگم ، نگاش نمیکردم ولی مشخص بود منتظرمه
کلمه ها جمع شده بودن پشت زبون کوچیکه ، ته حلقم ، گلوم شده بود یه سد زیر بارون سیلابی ، سد نگرانی که چشم میچرخوند به شهر پشت سرش ، که نکنه کلمه هاش سرریز بشن ، خراب کنن همه شهر و آدم هاش رو ، گلوم درد میکرد، مثل دیوار سدی که دیگه چیزی نمونده پر بشه ، دردی مثل "ستون شکسته" فریدا .
حلقوم آب دیده، کلمه ها رو سر میداد رو صورتم ، اشکایی که بوی بغض میداد ، صدای تَرَک های یک سدی که میگه کی این بارون نم نم شد سیلابی طغیانگر ؟
گوش هاش رو تیز کرده# بود و منتظر ;
نمیدونست نشسته پای سدی که ، سالهاست# این دردها رو جمع کرده#
..
گفتم از خواب های آشوبم ، از این وحشت و نماد های ترسناک سرکوب های روحی ، از دردام ، از سردگمی این روزام ، از این بغض هایی که جمع میشن تو گلوم و قورتشون میدم . میشنید و من صدام گم میشد بین ساز و آواز دختر ها ، کمرم درد میکرد ، کتفم ، گردنم ، کلمه هاش رو بی وسواس سمتم روونه کرد که برگردم ، که فکر نکنم وامونده ام ، تنهام ، حرفام که تموم شد چشمام بسته بود ، صدای شاهین که پیچید تو سالن نمیدونم برای بار چندم بود که قلبم گرم نشونه های لعنتی این زندگی شد
از خواب برگشتم به تنهایی ..
.
.
من پشت این پنجره میشینم ، بارون و تو چشم تو میبینم
عیبی نداره چشمتو وا کن ، عیبی نداره باز غمگینم .
برچسب:
نویسنده: یگانه طباطبایی