خرید بک لینک
توی این تعطیلات متوجه شدم که من واقعا نسبت به سال های قبل تغییر نکردم ، نه نیروی نویسندگیم از دست رفته ، نه اعتماد به نفسم ،نه ذوق و شوق و انگیزه ام ، من فقط از سبک زندگی شاد و خوشحالم دور شده بودم ، به خاطر مدرسه ، مدرسه ای که هیچ روحی به تنش نداره ، رنگ دیوار های مرده ، معلم ها و دانش آموز هایی با لباس های بی رنگ و رو و چهره های خسته تر ، همه اینا باعث شده بود روحم فراموش کنه چه دختر وبلاگ شادی کلمه بود ، تو این تعطیلات نسبتا طولانی ، فیلم بیشتری دیدم ، کتاب بیشتری خوندم ، با دوستایی که برام عزیز بودن بیشتر حرف زدم ، فامیلم رو دیدم ، از همه مهم تر رفتم روستای پدری ، چقدر به سکوتش نیاز داشتم ، چه خوب که اونجا گوشی ها آنتن ندارن ، چه خوب که اونجا اینترنت نداره ، آدم فقط خودشه و خودش ، سکوت محض ، یه عالمه وقت برای فکر کردن راجع به خودت ، راجع به زندگیت ، راجع به تصمیم هات ، این تعطیلات یادم آورد که من فرق نکردم ، فقط از اون زهرایی که دوستش داشتم دور افتادم همین ، دو روز پیش بعد مدت ها انیمیشن دیدم ، پدینگتون دو رو ، دلم برای رنگ و وبلاگ شادی کلمه و روح زندگی تنگ شده بود ، کارتونش سراسر رنگ و عشق بود ، پدینگتون با عشق مربای پوست پرتقال درست میکرد و من دلم خواست که عین پدینگتون برای خودم مربای پوست پرتقال درست کنم ، پاشدم پرتقال ها رو پوست کندم و مربام رو درست کردم ، مدت ها بود انقدر دیوونه نبودم ، مدت ها بود لذتش رو نچشیده بودم ، مدت ها بود برای دل خودم چیزی رو انجام نداده بودم ، مربا رو با عشق پختم و مزه اش جادویی شد ، کاش یاد بگیرم همیشه اینجوری زندگی کنم ، کاش یادم نره زهرای واقعی اینه ، کسی که با ساده ترین چیز ها میتونه شاد باشه و زندگی کنه ، امروز سرماخورده بودم ، صبح که از خواب پاشدم تمام تنم درد میکرد ، خودم رو به زور تا درمانگاه میکشوندم که سر راه ، یه مغازه زیرپله یک در دو دیدم که با چند تا چوب لباسی دامن های رنگی و تاپ های رنگی رنگی رو آویزون کرده بود دم در ، من از بچگی تو همین محله بزرگ شده بودم و از دم این مغازه بار ها رد شده بودم ، اما هیچوقت این حس خوب رو نسبت به جنس هاش نداشتم ، یکی از تاپ هاش رو برداشتم تو دستم گرفتم و رو لبم لبخند نشست ، خوشحال از داشتن یه تاپ جدید خودم رو به درمونگاه رسوندم ، همونجور که منتظر خیسی پنبه الکلی بودم و تو دلم دلهره آشنای قبل آمپول زدن بود به این فکر میکردم همین تاپ معمولی پونزده تومنی چقدر بیشتر از خرید نزدیک به یک میلیونی لباس شب عید بهم چسبید ، رسیدم خونه ، دوش گرفتم و تاپم رو تنم کردم و شدم خوشحال ترین دختر روی کره زمین که داشت مربای پوست پرتقالش رو میچشید ، از کی بود زندگی یادم رفته بود ؟ از کی بود اینجوری خوشحال نبودم با چیز های کوچیک ؟ کاش تا آخر سال این حس همراهم بمونه ، کاش ..

برچسب: نویسنده: یگانه طباطبایی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 18:30

صفحه بندی