ما سالهاست امیدواریم
-
تاریخ: 1396/11/5 ساعت: 21:46
سالهاست امیدواریم ، امید های تصنعی ، امید های بی ایمان . امید داریم تا از زیر آوار های آتشین یک ساختمان صدایی بشنویم ، سالهاست امید داریم جنگی نباشد ، بچه ای گرسنه نخوابد ، پدری شرمنده نشود اما سالهاست که بمب ها صنعتی میشوند ، توسعه میابند ، پیشرفت میکنند و بر روی رویاهای کودکان گرسنه و بی خوابی های...
همه تنگا
-
تاریخ: 1396/11/5 ساعت: 21:46
یه روزایی نفست بالا نمیاد ، از خستگی ، از تکرار ، از روزمرگی . اون روز باید خودتو از هر بندی آزاد کنی ، چه بند های محکمی مثل دوستی های خسته کننده چه بند های نیم پاره ای مثل دنیای مجازی و چه بند های معمولی ای مثل بند مو و لباس ، باید جسم و روح رو از گره های کور آزاد کرد ، نفس کشید ، روی زمین دراز کشی...
انتخاب
-
تاریخ: 1396/11/5 ساعت: 21:46
حس عجیبیه ، داره اتفاقاتی برام میوفته که ازش خوشحالم ، خودم دوست داشتم تو این مسیر باشم و این برام لذت بخشه ، این که از این به بعد میتونم صبح زود پاییزم رو تو ولیعصر قدم بزنم خودمو برسونم دم دانشگاه و برم سر کلاس و شاهنامه بخونم و قابوس نامه و متون کهن رو خودم انتخاب کردم و این انتخاب شبیه به من بود...
فقط اگر بلد بودم خودم رو دوست داشته باشم
-
تاریخ: 1396/11/5 ساعت: 21:46
وبلاگ قبلی ام را که پاک کردم انگار استعداد و قلم نوشتنم را هم لا به لای صفحات وبلاگم جا گذاشته بودم و بین کاغذ هایش توی سطل ریختم . دیگر نمیتوانم بنویسم ، و این عاقبت ترس است ، ترس اینکه نکند آدم بیکاری بیاید و من را از روی نوشته های خام و ابتداییم قضاوت کند ، نکند بخواند و ته دلش به من بخندد ! . نچ...
منهای تمام ترس هایم
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 12:08
بچگى هام هميشه موقع برگشت از مهمونى تا برسيم خونه توى ماشين ميخوابيدم و يا سعى ميكردم خونه صاحب خونه بخوابم تا بمونم پيششون ، هميشه ميترسيدم تو مهمونى كار اشتباهى كرده باشم و بابا تو راه برگشت به روم بياره كه اون كار اشتباه رو كردم و دعوام كنه ، به روم بياره كه "ديدم" ، وقتايى كه مهمون ميومد خونمون ...
تنهایی ، تلخ ترین مادر دنیاست
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 17:19
تنهایی ، مثل رحم یه مادره ، میتونی توش بزرگ شی ، میتونی توش بمیری ، میتونی ازش زنده بیرون بیای ، میتونی وقتی بیرون بیای که مردی ، ولی میدونی ؟؟ ما نمیدونیم چقدر تو این رحمه تاریک موندگاریم ، وقتی این تنهاییه طولانی میشه ، ازت یه آدم خیالباف میسازه ، خودت رو کنار آدم هایی که ندیدی ، می بینی ، حرف های...
والا
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 17:19
دلم جوریه که فقط باید برم امامزاده صالح ، تو چجوری میخوای خوبم کنی آخه عشقی ؟
عشق هاى ترسو
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 17:19
_ اون از جزييات لذت نميبره ، حوصله ذوق هاى كوچولوى من رو نداره ، بار ها منتظر ميشم بهم لبخند بزنه و بگه كه تو فلان مغازه تو فلان جاى شهر يه بالش ديدم روش عكس همبرگر داشت يادت افتادم ، منتظر شدم بار ها نشونه اى توى شهر بيينه و يادم بيوفته ، بار ها دلم براش تنگ شده اما بهش نگفتم ، بار ها خواستم بگم دو...
جعفرى قشنگ ترين مامور دنياست
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 17:19
من آدم هاى زيادى رو دوست دارم كه نديدم ، من مسئول اداره ثبت احوالى كه شناسنامه ام رو امضا كرده بود و فاميليش جعفرى بود رو دوست دارم ، هميشه بابت دست خط فوق العاده اش تحسينش ميكردم ، به خاطر همين دست خط اش من عاشق شناسنامه ام بودم ، روزى كه تا دفتر پيشخوان آزادى رفتم كه شناسنامه ام رو تعويض كنم دلم ن...
دلم خواست باشه كه بخونيم
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 17:19
زهرا يه نوشته داره كه بايد تو نت گوشى سيوش كرد و هر از چند گاهى خوند : از آدم ها به اندازه ی لازم تعریف کنید،آن ها را زیاد به عرش نرسانید،مجیزشان را نگویید،همیشه در دسترسشان نباشید،به اندازه ی لازم حالشان را بپرسید،کادوبارانشان نکنید،کاری نکنید حس کنند شما بدون آن ها هیچ غلطی نمی توانید بکنید،کاری ن...
آخه فيلم از اين قشنگ تر ؟؟!
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 17:19
هر بار كه فيلم يه حبه قند رو ميبينم به لحظات آخر فيلم كه نزديك ميشه ميترسم ، من از مرگ دايى جون ميترسم ، من مرگش رو باور كردم ، من لحظه لحظه فيلم رو باور كردم ، من عاشق اين فيلمم
ببخشید خانوم ، شما دلتون چند لیتر غصه جا میگیره ؟؟؟
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 17:19
حس تعلقی که نسبت به وبلاگم دارم به هیچ کدوم از صفحاتم توی شبکه های اجتماعی ندارم ، وقتی پر از حرف میشم ، وقتی دلم دیگه گنجایش نداره و مرز ترکیدنه ، وقتی گلوم پر بغضه که ماه ها و هفته هاست که قورتش میدم ، وقتی از شادی میخوام اشک برزم و تمام لحظه هایی که هر حسی که دارم خالصانه است تنها وبلاگمه که میتو...
بیا و نامزد دریافت بزرگترین قلب بلورینم باش ..
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 17:19
من هیچ سالی برای تولدم جشن نگرفتم ، هیچ سالی سورپرایز نشدم ، حتی تا حالا کیک تولدم رو خودم انتخاب نکردم و هیچوقت کسی به اینکه دلم نمیخواد روی کیکم با شکلات بنویسن "زهرا جان تولدت مبارک" توجهی نکرد و هر سال با همون دستخط زشت با شکلات روی کیکم این جمله رو نوشتن ، این قضیه تولد نگرفتن من یه سوژه قدیمی ...