یا مثلا : من لباس دنباله دارم رو بپوشم یا اون ملیله دوزیه ؟؟؟
تقریبا دو سالی هست که تولدم رو تنهایی و بالای کوه میگذرونم ، تولد امسالم روی یه تیکه سنگ رو نوک قله نشسته بودم و بلند بلند حرف میزدم و آخرش هم با یه شکلات رافائلو برای خودم جشن گرفتم ( سال قبلش شکلات هم نبود ) و برنامه هر سال اینه که خیلی با هیجان اعلام کنم که امسال پرهیجان ترین تولد زندگیم بوده . با این حال هیچ کدوم از اینا من و ناراحت نمیکنه ، من از تنهایی بدم نمیاد ، هم عاشق کوهم هم بلند بلند حرف زدن هم شکلات و حتی اغلب اوقات خوشحالم از اینکه کسی زورکی با یادآوری های مکرر من برای تولدم کاری نمیکنه . میگن خوب نیست آرزویی که میکنی رو بگی ولی من هر سال آرزو میکنم کسی تو زندگیم داشته باشم که بدونه چجوری خوشحال ترین آدم زمین میشم ، چند وقت پیش تو یه سکانس از فیلم me before you حس کردم جای امیلیا کلارکم ، سکانس تولدش ، وقتی از جوراب شلواری زنبوری ای که ویلیام براش خریده بود بیشتر از گردنبدی که دوست پسرش خریده بود خوشحال شد .
همیشه آرزو داشتم اونقدری سرمایه داشته باشم که یه مسابقه بین المللی راه اندازی کنم و به کسی که میدونه دوستش با چی خوشحال میشه و واقعا میتونه با کوچیک ترین چیز جوری خوشحالش کنه که انگار دنیا رو بهش داده ، جایزه بزرگترین قلب بلورین رو بدم .
برچسب:
نویسنده: یگانه طباطبایی