حس تعلقی که نسبت به وبلاگم دارم به هیچ کدوم از صفحاتم توی شبکه های اجتماعی ندارم ، وقتی پر از حرف میشم ، وقتی دلم دیگه گنجایش نداره و مرز ترکیدنه ، وقتی گلوم پر بغضه که ماه ها و هفته هاست که قورتش میدم ، وقتی از شادی میخوام اشک برزم و تمام لحظه هایی که هر حسی که دارم خالصانه است تنها وبلاگمه که میتونه آرومم کنه ، تنها اون لحظه که به اون غلظت حس میرسمه که انگشتام سر میخورن روی کیبورد و تند تند مینویسن تا دلم خالی بشه ، تا بغضم بشکنه ، اینجا دیگه توییتر نیست که محدودیت صد و چهل کاراکتری داشته باشم ، امروز دلم پر بود مثل تمام این روزهای گذشته که یگانه رو ندیدم ، امروز دلم پر بود مثل تمام این چند روز گذشته که توانایی انتخاب هیچ کسی رو نداشتم تا پیشش حرف بزنم و بغضم بشکنه ، وقتی داشتم رگباری حرف های دلم رو توییت میکردم دیدم جوابگوی این حجم از حرف نیست ، اومدم تند و تند رسیدم به بلاگفا و تا میزکار عزیزم رو دیدم دلم آروم گرفت ، یادم رفت ، یادم رفت که تا چند لحظه قبلش از دوستی هام ناراضی بودم ، از خودم ، از تمام تصمیماتم ، از ناراضی بودن از وضعیتم هم حتی ناراضی بودم اما دلم آروم گرفت ، جمعه که تو راه برگشت تمام راه به حرف های رضا گوش میدادم و به جاده خیره بودم ، فکر میکردم که کسی ازم ناراضیه و الان فهمیدم اون شخص خودمم ، خودمم که فکر میکنم دیگه اون قوانین مخصوص به خودم رو برای انتخاب دوست برای انتخاب مخاطب حرفام ندارم ، حس میکنم خط قرمز هام رو فراموش کردم ، از کسی که به همه میگفت قدر این چیز هایی که داری رو خوب بدون تبدیل به کسی شدم که قدر چیزهایی رو که داره رو نمیدونه ، چند سالی هست که یادم رفته خط قرمز هام چی بودن ، یادم رفته که نباید خیال بافی کنم ، یادم رفته که نباید به نداشته هام فکر کنم تا موفق بشم ، من به این مله ایمان دارم که هر کاری که کنی سرت میاد ، قبلا تمام اون اشخاصی که حرفاشون برگرفته از حرف های دیگرون بود رو مسخره میکردم و الان حس میکنم تبدیل به کسی شدم که اینطوره ، یادمه اولین بار که میخواستم نظرم رو راجع به یه کتاب در قالب یه نقد به سروناز بدم بهم گفت که همیشه بعد از اینکه کتابی رو میخونی ، فیلمی رو میبینی یا با جایی آشنا میشی قبل از اینکه نظر مردم رو بدونی راجع بهش نظر خودت رو بنویس ، رسم کن حتی و بعد برای بقیه رو بخون ، قبلا این کار رو میکردم و هنوز هم این کار رو میکنم اما بعضی چیز ها قبل از اینکه تو بفهمی کاری میکنن که ناخواسته نظر مردم رو بدونی ، شبکه های اجتماعی ای باعث شد من قبل از اینکه نظر خودم رو راجع به یه کتاب بنویسم نظر شخص دیگری رو راجع به اون به طور ناخواسته بخونم ، باعث شد کمتر ذهنم رو درگیر کنم ، چند وقتی هست حرفه ای رو اصولی یاد نگرفتم ، کار جدید و هیجان انگیزی شروع نکردم ، حرفه هایی که بلد بودم رو رها کردم ، داستان هایی که تو دفتر مینوشتم رو نیمه کاره رها کردم و اعتماد به نفسم برای انجام ندادن تمام این کار ها پایین آوردم ، شاید هیچوقت این پست رو منتشر نکنم ، شاید به صورت موقت روی وبلاگم باشه و شاید باز هم پشیمون بشم و بزارم همیشه تو وبلاگم بمونه ، پست های وبلاگم رو که میخونم میبینم هر چی قدیمی تر نویسنده سرزنده تری رو پشتش نشون میده و این سرزندگی همینطور توی من داره کمرنگ تر میشه ، بعضی وقت ها حس میکنم نبود این سرزندگیه به خاطر دوستانیه که دور و برم هستن ، به خاطر همسان نبودن شرایط و سن و دغدغه هامون باعث میشه در عین حال که دوستان زیادی دارم حس کنم که تنهام و این تنهایی باعث میشه من دیگه اون زهرای قبل نباشم ، یه جمله ای تو کتاب مدنی چهارم بود که میگفت انسان موجودی اجتماعیست و نمیتواند به تنهایی زندگی کند ، آدم که تنها میشه دیگه براش مهم نیست که حالا دوستش یکم زبونش تلخه ، دیگه براش مهم نیست که همرنگ جماعت بشه ، خواسته و ناخواسته دلش میخواد هر کاری بکنه که تنها نباشه ، اگر سینما دوست نداره و دوستاش سینما دوست دارن باهاشون سینما میره ، از سیگار بدش میاد اما به خاطر دوستاش همپاشون میشه و هزار اتفاق دیگه ای میوفته که باعث میشه چند سال بعد خودش رو نشناسه ولی من یاد گرفتم تنهایی از باتلاق افکارم بیرون بیام ، تنهایی حال خودم رو خوب کنم ، تنهایی به خودم امیدواری بدم ، من همه این ها رو یاد گرفتم اما ذات منه ، ذات زنه که با اینکه میدونه راه حل یه چیزی چیه سوال کنه ، با اینکه میدونه ناخون گیر کجاست از بقیه بپرسه تا دو کلمه بیشتر حرف زده باشه ، با اینکه میدونه غر زدناش بیهوده است ولی بازم غر میزنه ، متنی که نوشتم هیچ انسجامی نداره ، از شرق به غرب و شمال به جنوبه ولی هر چی هست از ته دلمه ، سرریز قلبمه ، غر هاییه که تو وجودم ریشه دوندن این چند وقته ، کاش این حس کسلی و این حجم از غر و ناله از وجودم کنده شه و بیوفته یه جای دور ، دلم میخواد هر چه سریعتر ریکاوری شم ، دوستر هر چه زودتر سرزندگی بهم برگرده و لبخندم از ته دلم باشه ، یا حداقل از خدا یه دل گنده تر میخوام ، یه دل که تا سالیان سال مهربون باشه و هیچوقت پر نشه از بس بزرگه ، ما دلمون کوچیکه واسه این حجم از بی رحمی های اطرافیانمون ، دلمون کوچیکه جا نداره انقده ، شاید از بیرون باصفا به نظر برسه ، شاید بعد از چهار پنج سال بازم دوست های قدیمیم تو خیابون بلند صدام کنن چطوری صفائیِ باصفا ؟ ولی نیست اینجوری ، یعنی حداقل چند وقتی هست که نیست ..
پ.ن : آخیش
برچسب: ببخشید خانوم میشه من اینجا بشینم,خانوم ببخشيد,خانوم ببخشید tm bax,خانوم ببخشید چند کیلویی شما؟,خانوم ببخشید,خانوم ببخشید این خیابون نفته,خانوم ببخشید تی ام بکس,خانوم ببخشید 320,آهنگ ببخشید خانوم,آهنگ خانوم ببخشید از tm bax,
نویسنده: یگانه طباطبایی
تاريخ: پنجشنبه
25 شهريور
1395 ساعت: 17:19