بچگى هام هميشه موقع برگشت از مهمونى تا برسيم خونه توى ماشين ميخوابيدم و يا سعى ميكردم خونه صاحب خونه بخوابم تا بمونم پيششون ، هميشه ميترسيدم تو مهمونى كار اشتباهى كرده باشم و بابا تو راه برگشت به روم بياره كه اون كار اشتباه رو كردم و دعوام كنه ، به روم بياره كه "ديدم" ، وقتايى كه مهمون ميومد خونمون و يه كار اشتباهى ميكردم همه اش دلم ميخواست مهمونى بيشتر طول بكشه تا فراموش بشه ، ديرتر برن ، بيشتر بگذره تا حواس بابا پرت چيزايى ديگه بشه و يادش بره . ما هميشه از عاقبت كار فرار ميكنيم و با فكر كردن به بد بودن سزاى اعمالمون لحظه لحظه زندگيمون رو به خودمون زهر ميكنيم ، زندگيمون رو با فكر كردن به گناهان و اشتباهامون ميگذرونيم و لحظه هامون رو با ترس از فكر بقيه راجع به خودمون از دست ميديم . من به اندازه تمام كيلومتر هايى كه تو مسير بازگشت از مهمونى طى شده ، زندگى نكردم ، به اندازه تمام دقايق اون لحظاتى كه منتظر بودم تا يكى اشتباهم رو به رخم بياره و بغض كنم و غصه بخورم ، من به اندازه تموم اون لحظه هايى كه مراقب بودم تا گوشه دامنم تو مهمونى بالا نره و كسى چپ چپ نگاهم نكنه ، به اندازه تمام اون رژلب هايى كه از ترس با دستمال كمرنگ شدن ، قهقهه هايى كه تو گلوم حل شدن و به اندازه تمام اون شيرينى هايى كه دلم ميخواست دومين شيرينى اى باشن كه تو مهمونى ميخورم اما "عيب" بود زندگى نكردم .