_ اون از جزييات لذت نميبره ، حوصله ذوق هاى كوچولوى من رو نداره ، بار ها منتظر ميشم بهم لبخند بزنه و بگه كه تو فلان مغازه تو فلان جاى شهر يه بالش ديدم روش عكس همبرگر داشت يادت افتادم ، منتظر شدم بار ها نشونه اى توى شهر بيينه و يادم بيوفته ، بار ها دلم براش تنگ شده اما بهش نگفتم ، بار ها خواستم بگم دوست دارم از ته قلبم اما از واكنش بعدش ترسيدم ، ميدونى طلا ؟! وقتى اون سركاره و من ميخوام بهش مسيج بدم كه ابرا رو نگا چه خوشگلن ، هى مينويسم و پاك ميكنم ، لبم ميگزم و ميگم نكنه حواسش پرت شه ، آخه بار ها به روم آورده كه حواسش پرت شده ، ميدونى طلا ؟! صد بار عصبيم كرده ، دلم و شيكونده ، ناراحتم كرده ، و دقيقا همون موقع كه سراسر نفرت شدم ازش يه كارى كرده كه دلم دوباره براش قنج رفته ، هر آهنگ عاشقونه اى كه خونده ميشه با اينكه عاشقش نيستم ( شايد باشم ) و با اينكه عاشقم نيست ( شايد هست ) فكر ميكنم بر وصف ما خونده شده ، طلا ؟؟!
نگام نميكنه ، با تيكه چوب باريك و كوتاهى سنگ ريزه ها رو از روى زمين اين ور و اون ور ميكنه ، يكدفعه دستش رو عقب ميبره و چوب رو توى درياچه ميندازه ، انگار ميخواد حرفى بزنه اما منتظر ميشه موج ها آروم بشن ، با دهن نفسى ميكشه و خيره به چوب روى آب ميگه :
- من نصف زندگيم عاشق كسى بودم كه بهش نگفته بودم دوست دارم در حالى كه منتظر بود از زبون من بشنوه و بعد از نصف عمرم وقتى اين رو فهميدم كه ديگه منتظر نبود بشنوه ، با فكر اون زندگى كردم ، اما ميدونى ؟! نميشه ، نميشه گفت ، حتى اگه بدونى يه عمر هم كه شده در حسرتشى ، بعضى دوست داشتنا ريشه ميگيرن تو قلبت ، تو وجودت ، تو تك تك سلول هاى بدنت ، اما از حلق ميترسن ، به حلق كه ميرسن خودشون و ميچسبونن به در و ديوار وجودت ، بغض ميشن ، حلقه اشك ميشن ، اما صدا نميشن
برچسب:
نویسنده: یگانه طباطبایی
تاريخ: پنجشنبه
25 شهريور
1395 ساعت: 17:19