من آدم هاى زيادى رو دوست دارم كه نديدم ، من مسئول اداره ثبت احوالى كه شناسنامه ام رو امضا كرده بود و فاميليش
جعفرى بود رو دوست دارم ، هميشه بابت دست خط فوق العاده اش تحسينش ميكردم ، به خاطر همين دست خط اش من عاشق شناسنامه ام بودم ، روزى كه تا دفتر پيشخوان آزادى رفتم كه شناسنامه ام رو تعويض كنم دلم نميومد بدمش دست مامور اخمو ، اما شناسنامه ام رو گرفت و عكس زشت و اخموم رو منگنه كرد به شناسنامه و گوشه اش رو پانچ كرد و گذاشت كنار پرونده هاى رنگى گوشه ميز ، من نميدونم جعفرى خانوم بوده يا آقا ولى هميشه به خاطر كسى كه هويتم رو انقدر قشنگ به ثبت رسوند دوسش داشتم . آدم ها كسايى رو كه نديدن رو راحت تر ميتونن دوست داشته باشن ، چون اونجورى كه ميخوان تصورشون ميكنن ، اونجورى كه دوست دارن ، با چيز هاى قشنگى كه تو وجودشونه ، با چيزهايى كه به يادگار گذاشتن تصويرشون رو ميسازه و بهشون عشق ميورزه ، من مادر بزرگ مادرم رو هيچوقت نديدم ، حتى عكسى هم ازش نيست اما يه كيف پول دست دوز تميز ازش توى كشوى مادربزرگ هست كه توى اون يه برگ از ديوان حافظه ، شعرش رو به ياد ندارم اما هميشه به خاطر دوخت تميز دستى اون كيف و برگه توش مادربزرگ مادرم رو دوست داشتم ، تصوير واقعى ما ، حرف ها ، كار ها و چيز هاييه كه از خودمون به جا ميزاريم ، مامور ثبت احوال خوش خط حتى اگر سيبيل كلفت ترين و جدى ترين مرد روى زمين بود براى من مثل خط اش قشنگه .
برچسب:
نویسنده: یگانه طباطبایی
تاريخ: پنجشنبه
25 شهريور
1395 ساعت: 17:19