سال پیش که نمیدونستم اصلا المپیاد چیه و چه تسهیلاتی داره ثبت نام کردم ، چند روز مونده به آزمون توی کلاس هاش شرکت کردم و از منابع دو سه تاش رو خوندم ، از ادبیات خوشم اومده بود ، از اینکه میتونم معنی کلمات مهجور و قدیمی رو بفهمم لذت میبردم ، آزمون دادم و مرحله اول رو قبول شدم ، برای مرحله دوم بیشتر و زودتر شروع کردم به خوندن منابع ، مرحله دوم برای سال اولی ها آزمایشی بود ، برگه هامون تصحیح نمیشد ، برای سال بعد شرکت کردم ، از تابستون منابع احتمالی اون سال رو خوندم ، تو کلاس های آمادگی برای المپیاد شرکت کردم اما به کلاسای اصلی نرسیدم ، حدود یک ماه و خورده ای از آخرین باری که منابع رو خونده بودم میگذشت ، آزمون شروع شده بود ، سر جلسه آزمون گریه کردم ، میدونستم که قبول نمیشم ، منتظر یه معجزه بودم ، میدونستم امکان نداره قبول شم ، میدونستم اگه قبول شه از پسش بر نمیام و از تلاش دست کشیدم ، تمام هدفم تا قبل از اعلام نتایج مدال طلای المپیاد ادبی امسال بود ، روز اعلام نتایج ، درست چند روز قبل از سال تحویل فهمیدم که مرحله اول رو قبول نشدم ، دیگه نمیدونستم هدفم چیه ، دیگه نمیدونستم قراره چی کار کنم ، هنوزم نمیدونم ، دلم میخواد سریعتر بفهمم هدفم چیه ، تازگیا فهمیدم هدفم شده موفقیت نزدیک ترین دوستم ، حس میکنم دارم کار اشتباهی میکنم ، هر کمکی از دستم بر بیاد تا اون به آرزوش برسه انجام میدم ، اون رو تو مصاحبه های تلویزیونی تصور میکنم ، رو سکوی اهدای جایزه ، جلوی دوربین گزارشگرا ، اما برای خودم ؟
باید بگم هیچ ، من هیچ تصوری از آینده خودم ندارم ، هیچ تصوری ، دلم میخواد موفق باشم ، دلم میخواد بهترینم باشم ، دلم میخواد تو ذهن آدمای دنیا بمونم ، اما نمیدونم چی میخوام ، این حس سردرگمی به شدت من رو آزار میده ، اینکه نمیدونم قراره چی کار کنم ، این که هیچ هدفی ندارم ( به جز کاهش وزن ) داره خوردم میکنه . کاش سریع تر از این سردرگمی در بیام ..
برچسب:
نویسنده: یگانه طباطبایی
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 18:30